يكشنبه غم انگيز...
تا شب دوام نمي آورم.
در تاريكي، سايه و سياهي...
تنهايي مرا مي آزرد دردي شايد شيرين و تلخ.
با چشماني بسته، خسته و تا صبح منتظر
سايه هاي مبهمي را مي بينم به آنان بگوييد تنهايم بگذارند...
آه...
تنهايي هايم شكل ديگري گرفته است
چه بسيار روزها و چه مكرر شبها، تنها در سايه ها، بي كس در غربت ها...
من امشب خواهم رفت...
چشمانم چون شمع پر فروغي مي درخشد
ابرهاي بهاري در كنج آسمان ديدگانم مي بارند...
سال يكهزار و سيصد و نود هجري شمسي نو مي شود...
ومن در سرزمين سايه ها تنها به خواب مي روم...
يكشنبه غم انگيز...