تبليغاتX
...تنهایی

ALONE...

 

 

اينگونه آموخته بودم که تنهايي...

ضايعه ايست ويرانگر...

 عذابي براي رنج کشيدن...

 حسرتي براي بودن، غربتي دلگير...

اکنون چنين مي آموزم كه تنهايي... قاموس زندگي من شده است...

من مي آموزم به تنهايي ام نگاه کنم، به داشته هايم نه به نداشته ها...

  اما حقيقت هرگز آنچه را به وديعه گذاشته نابود نخواهدکرد.

اگر با مرگ تنها مي شوم سالهاست كه مرده ام...

سالهاست كه مرده ام...

 

 

+ تاريخ شنبه 1390/05/08ساعت 1:17 نويسنده تنها... |


 
 
مرگ در قلب من است

مرگ در ذهن من است

مرگ هم راز و هم اواز من است

لحظه ای از بدنم دور نمی گردد...

پیش من جفت من است

من همیشه به همه می گفتم:

نکند ترس به دل راه دهید از مردن

و هنوزم به همین معتقدم

زندگی مثل گلیست

که سر قبر عزیزی رویید

و تو ان را چیدی

پس تو هم یک مرگی

یا که چون شعله ی شمع

وسط راه سراشیبی باد

باد هم یک مرگ است

مرگ همچون سنگیست

که رها می گردد

از سر انگشت پسر بچه ی شاد

شیشه ی پنجره ی خانه ی دل میشکند

سنگ هم یک مرگ است و پسر بچه خدا...

مرگ همچون آسیست

که خدا در وسط بازی مشروط قمار

شرط ان عمر بشر

لحظه ای رو کرده ست

حال ان شاخه گل زیبا را

در درون یک تنگ

پر از اب زلال و قند است

گر گذارید ز لطف

زندگی می گیرد

زندگی بعد از مرگ

یا که ان شعله ی شمع

در پناه تن یک ایینه ی پراحساس

زنده می ماند و خوش

زندگی منشوریست

که اگر نور درونش تابی

هفت رنگش بینی

از جهنم تا حور

ااز سرخ تا اوج بنفش

من از این مرگ نمی ترسیدم

تا زمانی که به من گفت:

بیا تا برویم

من از او ترسیدم

لحظه ای لرزیدم

رو به خود کردم و با خود گفتم:

تو که این گونه قشنگش خواندی

پس چرا ترسیدی؟!

مرگ در پاسخ من چیزی گفت:

لحظه ی تلخ وداع

از دوصد دلبند است

عمر تو شیشه ی ان پنجره ایست

که به دست پسرک می شکند

دل من از سنگ است.

هیچ کس از پس این لحظه نبردست خبر

هر کسی از نظر خویش کند تفسیرش

زندگی پست ترین بازی تکرار زمانست ولی

همه در بازی تکراری ان می لولند

هیچکس خسته از این بازی نیست

پس بیا تا برویم

هیچ کس تا نرود پی نبرد ان جا چیست؟

پس تو هم هیچ مگو

لحظه ای خشکم زد

و سپس مرگ به من گفت:

که ای گل روییده به قبر بغلی

تو بیا تا برویم

مرگ من کودک دلبند خودم بود

که من را می چید
 
 
 
+ تاريخ سه شنبه 1390/04/07ساعت 15:0 نويسنده تنها... |

يكشنبه غم انگيز...

تا شب دوام نمي آورم.

در تاريكي،‌ سايه و سياهي...

تنهايي مرا مي آزرد دردي شايد شيرين و تلخ.

با چشماني بسته، خسته و تا صبح منتظر

سايه هاي مبهمي را مي بينم به آنان بگوييد تنهايم بگذارند...

آه...

تنهايي هايم شكل ديگري گرفته است

چه بسيار روزها و چه مكرر شبها، تنها در سايه ها، بي كس در غربت ها...

من امشب خواهم رفت...

چشمانم چون شمع پر فروغي مي درخشد

ابرهاي بهاري در كنج آسمان ديدگانم مي بارند...

سال يكهزار و سيصد و نود هجري شمسي نو مي شود...

ومن در سرزمين سايه ها تنها به خواب مي روم...

يكشنبه غم انگيز...

+ تاريخ پنجشنبه 1390/01/04ساعت 15:9 نويسنده تنها... |

 

 

دوست دارم بميرم

نه اينكه تنم سرد شود و قلبم از كار بايستد

و با خاك يكسان شوم

مي خواهم بميرم ...

نه اينكه هيچ صدايي به گوشم نرسد

و هيچ خورشيدي بر من نتابد

و از ديدن شب كور باشم ...

مي خواهم بميرم ...

به مرگ كاملا غير طبيعي

مرگي شبيه بخار شدن آب ...

غروب خورشيد ...

ابري شدن آسمان ...

ميخواهم نيست شوم تا

در دنياي ديگر ظاهر شوم

دنيايي كه هنوز آنرا نناميده ام

دنيايي كه مزه ي آنرا نچشيده ام

دنيايي شبيه عالم خيال

كه در آن همه چيز عادي باشد

جز وحشت نيستي ...

جز درماندگي ...

جز تنهايي.

تنهايي..

تنهايي...

 

+ تاريخ یکشنبه 1389/06/14ساعت 13:53 نويسنده تنها... |

 

به چه مي خندي تو؟

به مفهوم غم انگيز جدايي؟

به چه چيز؟

به شکست دل من يا به پيروزي خويش؟

به چه مي خندي تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه مي خندي تو؟

به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟

خنده دار است، بخند ... 

 

گاهی که به درد دل خود می خندم

خلق دارند تصور که دلی خوش دارم ...

+ تاريخ سه شنبه 1389/02/21ساعت 1:6 نويسنده تنها... |